من را بگذارید به پایان برسد....

 

و این، همان روزهایی ست که شب ها انتظارش را می کشیدم... و آن شب ها به بلندای هزاران یلدا در فصلی

بود که به من نمی آمد...! حالا من مانده ام و یک لاشه از دختری با طعم عرق های تابستانه... گیج و مبهوت

از رسیدن... این بود تمام آرزوهای ماسیده بر اندیشه ام؟! و خسته گی هایم دارد می کشاند مرا به انتهای یک

باور.

که سخت رنجیده ام از این ماراتن نفس گیر زنده گی...

من این روزها حتا به تو هم نمی رسم و تو در آستانه ی یک هبوط به من عشق می ورزی... 

برای من که بی وقفه می میرم، نفس هایت را دخیل نبند و برای داشتن کسی که هجای زیستن را خاک 

کرده، شعر نخوان... من از اصابت یک سکوت شکسته ام و تو نمی دانی که چه دنیایی ست ورای خیابان هایی

که تو را بالا نشین کرده و مرا در غم یک تکه نان... آه...

این دردواره های یک تمام است... یک پایان به تمام معنا... 

من می خواهم تمام این پیاده روها را صد باره گز کنم و به اندوه تقدیرهای مانده بر دستان دخترکی بیاندیشم

با چشمانی به رنگ آفتاب و آغوشی چروکیده در فقر...

تو اما به سان شاهزادگان سوار بر اسب سپیدی می مانی که خود را رها کرده است میان وعده های از 

بهشت آمده با یک خروار سیب بی گناه...

گناه همان سجده ی شکر بی شرم تو در اوج نیاز فاحشه ای ست که تن می قروشد و زنده گی می خرد...

و من حال ام به هم می خورد از این همه آوای به نت نرسیده...

این همان روزهایی ست که برایت در پس کوچه های عاشقی زار زدم

و تو خندیدی از بودن من در برزن های تاریک با بوی عقب مانده گی...

من زار زدم و تو خندیدی...

مــــــن زار زدم و تو خنــــــــــدیدی...

 

 

+ گاهی باید همه چیز را گ...ذ...ا...ش...ت

                                           و

                                                 ر............ف.........ت! 

 

مرا با تو... چه کارست؟!...


بگذار پـــــــــا به پـــــــــای سیگارهایت دود شوم...

کام بگیر...

از تمام زنانه گی منی که خاکستر شده ام...

از این روزهای گرفته با طعم عرق سگی های همیشه گی...

کــــــــــام بگیر...

بگذار تمام شوم در تویی که ابتدای هر بودنی...

که دارد کش می آید تمام عاشقانه هایم در کالبد زنی به نام من...

بگذار تبسم تلخ چشمان ام را در آینه حکاکی کنم و تو را هم و چشمان ات را نیـــــــــز...

خوش بخت بودن هم از آن انتظارهای مضحک بود...

تو باش

و مرا

و بوسه هایم را

و آغوش داغ تابستانی ام را

و تمام ام را

کــــــــــام بگیر...

 

بیدارم و زندگی بی دارم آرزوست!

باورهایم تازگی ها عجیب می میرند! من در حجم شرافت یک بوسه جا می مانم و در اندوه یک حسرت

بغض می کنم... من دل ام در روزهای عاشقی کز می کند و تو را کام می گیرم...

من برای آزادی درد سینه های پا به بلوغ این شهر، خدا را سوگند داده ام... سوگند داده ام به فقر ناقص

زنی با طعم هم خوابگی های یک تنه ی مردانه و تحمل بار سنگین فاحشه گی، سوگند داده ام به یک

خروار پریشانی که سال هاست زیر حریر این روسری مچاله شده است...

آه... من دل ام یک صفحه می خواهد با صدای فرهاد...

من دل ام یک نفس سبز می خواهد بی تهدید میله های یک مشت دیوار...

من دل ام شراب هفت ساله می خواهد تا برهنگی را با سایه ام تمرین کنم...

باورهایم تازگی ها جمع شده اند در گلویم...

بیا و خیره شو در من... بگذار بالا بیاورم تمام این توهم های چند ساله ام را...

که بالا بیاورم و خلاص شوم...

که انگار باید جایی دفن شوم و بوی مانده گی ام برسد به فضای شهر...

من این زنده گی را می بلعم و بوف کور می شوم در اندیشه های صادق...

این حوالی عشق، طعم تن های سنگسار شده ای را گرفته که به یک خدا می ارزند...

باورهایم دارند میمیرند و من پژواک انهدام خویش را در آینه می فهمم...

چقدر دل ام نیستی می خواهد

در این جایی که بیدار بی داری نیست...!


+عنوان از "عارف قزوینی".

می شود...؟


یکهو گیر می افتی... در قهقهرای ذهن ات درگیر می شوی با تمام حواس ات... که مست میشوی از این اردی 

بهشت!

یکهو میبینی جایی میان ماندن و رفتن درجا میزنی و این یعنی نابودی تمام ات... که ندانی بروی یا بمانی...!

من امشب از همان بهارنارنج ها هوس کرده ام که می چیدی و کف دستم آب می شدند از شرم سرانگشت تو...

من امشب حوالی خیابان های حافظیه را می خواهم که دست در دست خاطرات، جای پای تو، قدم بزنم...

من امشب گیر افتاده ام در خودم و تو در آینه می خندی... که بی چاره از احساس، نای نفس هم ندارم... 

مثلن نمی شود تو باشی و من باشم و سمفونی مردگانی که باز هم بخوانیم؟

یا نمی شود که تو هم یکهو در من گیر کنی... و من پیکر فرهاد را ورق بزنم؟

مالیخولیایی شده ام! می ترسم آخر نشود! نشود که من در اردی بهشت عاشق شوم...

می ترسم تو بمانی و گیسوهای بافته شده ی بهار...

می ترسم بغض شوم نبودن ات را...

می ترسم...

دردم این بود که از یار خودی گول خوردم...


آه...

اردی بهشت...


+ چقدر خسته ام...!

++ یادت هست؟!

+++ سکوت می کنم در برابر تمــــــام نا رفیقی هایت!

++++ دل ام یک عمر بی شرفی می خواهد! شاید بفهمی!

دنیای این روزهای من...


حالت خلسه دارم... فرو می روم در خودم و بوی عطر هم آغوشی های مان می پیچد در تمام اندیشه ام. با خودم عهد بسته ام که به فرار ماهی ها نیندیش ام، آن گاه که تو در راهروی خانه عزم سفر کرده ای.

مدت هاست که فهمیده ام شب ها که غرق بوسه می شود تمام من، زمین؛ اندیشه ام را آرام می مکد و گم می کند در خاک سردی که نجات دهنده نیست! من به باروری گل ها و نیاز باران ایمان دارم. این تو بودی که باریدی و بارورم کردی در خود و من باکره گی را با توهم بارور شدن قورت دادم. شراب هفت ساله ام را میریزم بر ساغر چشمان روسپی غمگینی که هزارسالگی اش را با مردان تشنه ی چشم درشت خونین لب جشن میگیرد.

من نیازم را به آسمان می گویم و دعا می کنم که امشب فانوس تو راه من را تا عمق چهارده سالگی ام بشکافد و من دعا می کنم که بالغ شوم و دفع کنم تمام مالیخولیایی را که وارث آن شده ام

بی خوابی ام را به دیوار می آویزم و برای آزادی روح مان، کالبدهای مان را خاکستر می کنم که مدتهاست اسیرتندی آفت زده ی ذهن مان شده است! این جا پر از قتل عام شرافت انسان هایی است که رد کفش های شان بر پوستین شهوت های گاه و بی گاه جا مانده است و ما چقدر به این عهد شکنی ها وفا داریم...!

در خود، تو را و خودم را به چوبه ی دار می آویزم تا یادمان باشد که پرنده مردنی ست و عشق را آب میدهم و سیگار می کشم و مستی می کنم با جرعه جرعه ی این خواب عمیق... 

چقدر دل ام خواب می خواهد و تعبیری که هیچ کس آن را نمی داند و هیچ کس برایت آب نمی آورد اگر فریاد بکشی و هیچ کس قبل از خواب تو را نبوسیده و هیچ چیزی نماسیده بر هیچ چیــــــــــز... 

چقدر دل ام طعم عرق سگی های میدان پایین شهر را می خواهد و خدایگانی که رهایت کرده اند که تا خرخره گناه کنی.

این جا همه چیز را غسل تعمید می دهند و کودکانی که هم چنان می گریند در لابلای لابه های مادرانشان...این جا همه چیز بوی کفر می دهد و پدران مان قرن هاست که خدا را میان دانه های تسبیح جا گذاشته اند و قسمت را به تدبیر نشسته اند.

من اما به فریادهایم وعده ی قله ای را داده ام که هنوز فتح نشده و انعکاس وعده های پوچ را در آینه بخش می کنم... 

اسفند می آید و من هنوز بهمن دود می کنم... تو بازنگشته ای و من از هجوم واژه ها به یک خروار آرزوی محال گریخته ام... من اگر به هیچ کجای جهان برنخورد، این حال خلسه را دوست دارم.

شیوه ی چشم ات فریب جنگ داشت... ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم!

کمی قدم هایم را بلندتر بر می دارم. صدای بوق ممتــــد یک خروار عقب ماندگی، آوار می شود بر روسری

گل دارم که مدام جلو میکشم اش. گم می شوم در خیابان و در آن قبل ترها پیدا می شوم...

خیره نگاه ام می کرد و چشمان اش را دوخته بود به منی که آرام قند در دل ام آب می شد و بر هم اش می

زدم.

"  زیبا شده ای... زیبا تر از همیشه هایت!" و من در یک دنیا لب خند غوطه ور شدم...

باز هم بوق می زند و نگاه ام می کند و گمان می کند که زیبایم!

همیشه اولین ها برایت می ماند و من آن روز، برای اولین بار، پشت آن کاج بلند میدان قدیمی شهر....

"  یقه ات سرخ شد!" و خندید و من سرخ تر شدم از لرزش دستان اش بر پیکر تازه از راه رسیده ام...

پدال گاز را فشار می دهد و دور می شود از خاطرات ام...

دستان ام را می گیرد و فشار می دهد... می گویم: می دانم! و او باز هم فشار می دهد... " بیش تر بدان!..."

کسی قدم هایش را به من نزدیک می کند و آن طرف خیابان کسی با روسری گل دار را سوار می کنند...

کاغذی به دست ام می خورد و کنار می کشم خودم را از این همه هیاهو...

" زیبا شده ای... زیبا تر از همیشه هایت! " و من با لباسی سفید کنار آینده ام می نشینم...

مادرم می گرید و پدرم آرزوی خوش بختی می کند... همه آرزوی خوش بختی می کنند...

خـــــــوش بخـــــــتی...!

بوق می زند و کنارم آرام می آید... نمی شنوم چه می گوید...

" تولدت مبارک " و طعم آغوش مردانه ای که مسخ کرده است مرا...

" این دفعه ی آخر است، جلب توجه ممنوع، نام؟..." و من تعهد می دهم که حق ام را قورت دهم و رژ

قرمز را تف کنم بر تمام جامعه ام و روسری گل دارم را جلو می کشم...

سعی می کنم خودم را از اتومبیلی که هنوز پا به پایم می آید دور کنم

" شام ات را بخور، زود می آیم"

و به شبی نزدیک می شوم که دیــــــــر زود شد...

وقتی پر رنگ ترین داشته ی زندگی ات تصمیم به محو شدن بگیرد، خاطرات عجیب پررنگ می شوند...

آخ... درد می کند...

طعم گس نیازهای سرکوب شده و عشقی که دچار است به لاعلاجی...

که من در خوش بخــــــــتی ام دست و پا می زنم و آه... پدر!...

"شب بخیر" و عطر کسی جز من...

آخ... درد می کند...

لگد می زند و مادر می گوید دختر است!...

"دوستت دارم" و سر برگرداندی از تــــــــــــــمام احساس ام...

" چند لحظه می ایستی؟... می خواهم ات" و من قدم هایم را بلندتر می کنم...

محو شدن... آخ...

سرد می شود و یخ می زنم... این جا همه چیز اشتباه است...

" دوستم داری؟" ...

"خسته ام کرده ای..."! در گوش ام مـــــــدام صدای یک سیلی می پیچد...

" سالم است ولی دخترش..."...

سرم گیج می رود و جایی میان پیاده رو و خاطرات ام معلق می شوم

شنیده ام او را هم رها کرده و این را از رنگ جدید کنار یقه اش بیرون می کشم...

مادر گذشت می خواهد و پدر آبـــــــرو...

"نمی خواهم ات... تمام! " و من در فشار یک دست خرد می شوم و می دانم...

کسی خودش را به من می کشد و سینه ام لب ریز می شود از درد...

که انگار کسی تعهد نداده است مـــــــــــــرد باشد...

اوق می زنم و تمام باورهایم را بالا می آورم

و زندگی ام را ...

"درخواست پذیرفته است... طلاق!"

خوش بختی ام را می بخش ام به حس مردانگی کسی که دوست ام داشت...

قدم هایم را بلندتر بر می دارم و تا انتهای آینده ام می دوم...

کاش همه چیز تمام شود!



همه گفتند: مبارک باشد...!


دل ام به حال تمام این نفس های بیهوده ام می سوزد و تویی که نمی دانم ات!

پس از تعبیر کابوس شب های بلوغ ام، این تو بودی که ناچارم کردی...

بغض شدم در اندام روزهای آغازین اسارت و تو تاختی بر اندیشه ام...

برای پیله ام بزرگ بودم و برای دنیایم کوچک...

زیر سایه ی سنگین غیرت، رشد کردم

و درد سینه هایم را دزدیدم از پشت لب های برادرم!

سرم را به زیر انداخت ام تا تو باز هم برایم از همان بوسه های چرت بفرستی...

و من به خود و چشمان سیاه ام ببال ام!

کسی آن طرف، پانزده سالگی ام را فرا می خواند و دستان اش بوی نیاز می دهد...

و من سرم را به زیر غرورم انداخت ام و شب تمام نیازش را بر وجودم ریخت ام

و عرق کردم و ترسیدم که مادر از پشت میله ها، مچ ام را بگیرد...

آینه هجده سالگی ام را فریاد می زند

تو برایم از عشق می گویی... از یک حس آرامش

و کلیدی در دستان ات و آغوشی پر از خواهش چشمان ات

و آرامش من... هه...

سرم را به زیر خیابان هایی انداخت ام که هوایش پر از تاریکی است

و پر از زوزه های ممــــــتد یک دنیا مــــردانگی!

من در چند سالگی هایم همه چیز را بدرود گفتم و نشستم پای یک سفره

به اسم یک زن!

تو برایم از روزهایی خبر آوردی که می توانستم به پرواز بیندیشم، به حق آرزو کردن

و به خیلی از محالات قبل تر هایم...

....

بــــــله!

و این آغاز چند باره های آن روزهایم شد

تو شدی وارث تمام زنانگی من

و من شدم برده ی شب های تو...

دل ام به حال تمام این نفس های بیهوده ام می سوزد و تویی که نمی دانم ات!

 

پ. ن: حلقه ی فروغ را بخوانی می فهمی چه می گویم! 

می توان ام ز بس که ویران ام، طعنه ای هم به ارگ بم بزن ام!


شب فرا می رسد

و من در اندیشه ی یک هــــــراس قدیمی

از یک کابوس جدید

برای چشمان ام لالایی می خوان ام!

دیوارها

راز سر به مهر اندوه مرا خوب می دانند

و پنجره، عجیب به هم می خورد

با هر آه سر کش این حنجره ی پیــــــر...

من به رسم پیمان دیرینه ام با معشوق کهنه پای ام

بیداری ام را به شمع می آویزم و برای چشمان ام لالایی می خوان ام!

چه کسی صدای من را خواهد شنید؟!

چه کسی درد این شب ها را تسکین خواهد بود...؟!

من اشک هایم را به باد سپرده ام

و برای چشمان ام لالایی می خوان ام

در شبی که می دانم ادامه خـــــواهد داشت

و حیاط، پر خواهد شد از شب بوهای دل زده از تاریکی...

من چونان همین شب بوها، درمانده ام!

باید کسی باشد که مـــــــرا بشناسد

و برای روزهای بعد از این شب ها

آغوشی شود بی شرم از مردمکانی که پشت تمام خیابان ها

صدای بوسه های مان را خواهند شنیـــــد...

روزهای من قرن هاست که به پای شب هایم مانده اند

 و من بی دریغ برای چشمان ام لالایی می خوان ام!

در مسیر باد هوای بی رحمی است

که پریشانی ام را غلیظ می کند...

باید بدانم که آرزوهایم سهم همین بی رحمی هاست

که در باد تاب می خورند و مرا در بهت از دست دادن، رها می کنند...

باید کسی باشد که او را بشناس ام!

و بگویم که من نگران وصله پاره های دل تمام انسان ها هستم...

باید بگویم که من هر شب اشک هایم را پیش کش همان فاحشه ای می کنم

که ممکن است با تو هم...

من برای تمام شب هایم بغض می کنم 

و برای چشمان ام، غم گنانه لالایی می خوان ام!

باید به او بگویم که من

بیش تر از کتاب ها، انسان ها را می خوان ام!

که تمامن تراژدی هایی هستند

و مرا به انتهای تلخندهایم می کشانند...

این روزها برای رسیدن شب هایم بی تاب ام!

دل ام بی تابی می خواهد و یک ناآرامی ناب که واقعیت داشته باشد...

من از تمام آرامش شعار گونه ام گذشته ام

و مـــــدام برای چشمان ام لالایی می خوان ام...

باید کسی باشد که مرا بشناسد

و تمام ام را بخواند و تمام ام را بفهمد!

باید به او بگویم که که این اطراف

همه بوی رخوت می دهد و من مدتی ست که مرده ام!

که من از تمام خواب هایم افتاده ام در دهلیزی که می دانم

به صدایی ختم می شود که

برای چشمان اش لالایی می خواند...

باید بگویم که من بوی حرف ها را می فهم ام 

و باید کسی باشد که او را بشناسم!

شب فرا می رسد

و من در اندیشه ی یک هراس قدیمی...

از یک کابوس جدید...

بایـــــــد برای چشمان ام لالایی بخوان ام!

دیــــــــــــر کردیم و باز هم زود است!


کمی برای این روزها، زود بود! زود بود که نشناسم ات در اوج آشنایی...! زود بود که بی پروایی ات را

نشانه روی معشوق روزهای افسار گسیخته ام! من توان این همه صداقت را ندارم! من زیر بار تمام این 

روزها خم شده ام...

تو که نمی دانی چقدر دیوانه ات بودم... تو که نمی دانی آزادی ام را سپر کردم برای داشتن ات... تو که نمی

دانی ناگهان غریبه شدن چه دردی دارد... تو که نمی دانی چند شب دیوارهایم را سفید کردم تا نباشند...!

تو که نمی دانی آرزوهایم را چقــــــدر اندازه گرفت ام تا در تو جا شوند... 

تو هیـــــــچ کدام از این ها را نمی دانی و من بی مهابا توقع فهمیدن ات را دارم! 

درد می کند جای تمام اعتمادهایم...

زود بود که مرا گم کنی و من حس ام را...

زود بود، محبوب من...!


پ.ن 1: گاهی چقدر دل ام هوای تنهایی می کند!

پ.ن 2: امشب برای من یلداســــــــــت...