وقتی تو...!

هر چه بغض است انگار امشب در گلوی من زاده می شود... 

دیگر حتا به اشک هایم هم شک دارم، وقتی تو...! 

چقدر دل ام طوفان می خواهد و رفتنی که هیچ وقت نباش ام... 

امشب سایه ام سودای شمع دارد و آغوش دیوار... 

کمی شاید دل ام از این روزهایم پر است

این روزهایی که غرورم را هیچ کرده ای و فوت کرده ای به چشم هایم... 

می ایستم... کنار احساسی که حالا حسابی قد کشیده است و دل ام باز هم می لرزد... 

قطره های اشک مجال فریاد نمی دهند و من... تو... و امشبی که بلند تر از هزاران یلداست... 

گم می شوم در سال هزار و نمی دانم چندی از عشق تو... و چشم های گرمی که بسته ای آن ها را...

آب می شوم از هرم واژه ی تو، که چند روز است...! 

صمیمانه تر از دست هایمان که آن قبل ترها قفل شدن را خوب بلد بودند، آغوش می گشایم به شوق قدم

هایت و دردی که از طرد چشمان ات می بارد... 

دل ام ادعا میخواهد و حنجره ای از جنس دروغ، تا بباف ام خوش بختی این روزهایم را، وقتی تو...! 

در یک شب سرد پاییزی...!

جایی شاید همین حوالی تو را گم کرده ام! چشم هایت را، دست هایت را و حتا تمام لب خندهای کودکانه ات

را! 

بیا و پایان بده به این حیرانی بی فرجام!

ببین آسمان هم پاییزی است امشب و من تنها در کافه تو را سفارش داده ام! مثل همیشه تلخ و داغ! 

خیابان بهانه ی قدم هایمان را می گیرد و من شرم دارم از بی تو بودن! من از هجوم این نبودن هایت می

ترسم! از این که روزی برسد که من باشم و پاییز و انتظار آمدن تویی که دیگر نمی شناسم اش...!

اصلن دیگر نه من چشم می گذارم و نه تو قایم شدن های مصرانه ات را ادامه بده!

من زیر مه تاب یک شب سرد پاییزی ایستاده ام

بیا و قدم بگذار بر دیوانگی هایم...

بهت راست میگم، تو باور نکن!

در واقعیتی محض و دردبار

که فرسنگ ھا از حقیقت دور است

مانده ایم...

چگونه میتوان خاموش کرد شراره ھای حیرت را

از این سخت واقعه؟!

شگفتا

که آیینه ھا، انعکاسی دروغین

آشکاره کردند

و جامه ی کذب

بر تن حقیقت!

کذبی خوش آیند که آن را زندگی می کنیم

و درد را

که درد دارد

به جان می خریم

چرا که دروغ، شیرین است

و حقیقت

آرمانی دست نیافته

و به دنبال

تلخ!

شیرینی قھاری که فریفته ما را

در فراغت این بحبوحه...

روزھای منوری

که در خاموشی اندیشه

و قتل عام وجدان ھایمان

خوش، می گذرد...

چه چیز فراتر از این لذت دل چسب

و جان سوز...؟!

که دیوانه ات باشم

و سودای بوسه ھای مخفی شده

در کوچه ھای تاریک

از لبانی

جز تو

آرام نگذاردم؟!

و من ھمچنان دیوانه ات بمانم...

چه تیز گریزی

جسورانه

که تو مرا مجنونی

و سایه ی ھم خوابگی ات

با لیلایی دگر

بر دیوار می رقصد...!

و سقفی

که می پوشاند

بیگانگی ھایمان را...

و ما ھمه در رجعت احساس

فرو رفته ایم

و محصور مانده ایم

در کاش ھا...

دعوی صداقت

خدعه ای دیگر

برای لذتی فراخ تر...

زیستن

به دور از اندیشه در گستره ی خود

واقعیت محض

و دردباریست

که در آن مانده ایم...

و خواھیم ماند...

گورستان عصر ما، مملو از لاشه ھای اخلاق

و گورھای ارزشی است

که خیال آن را حتا

به دوردست ترین و تاریک ترین

فضای ذھنمان تبعید کرده ایم

و در خلائی

به کام خویش میگذرانیم...

چرا که دروغ، شیرین است

و حقیقت

آرمانی دست نیافته

و به دنبال

تلخ!

نگاه از صدای تو ایمن می شود...!

به راستی در تمام این واژه های تلخ

شیرینی فرجام انتظارهای شبانه ام

با کلام رنگین ات، موج می زند!

طعم جبرگونه ی لبخندهای مردمکان سرزمین من

به تیزی دشنه های آنانی است که سازگاری را با خصومت از پشت پاسخ می دهند! 

سبب تمام این جگرهای با دندان له شده

وجود توست حتا به واژه!

از دریچه ی این آبادی

تندرهای بی امان خیره سری می کنند

و چشمانی که تظاهر را خوب بلدند!

برای من حصارها هر چقدر طولانی، حتا به ارتفاع معنای نبودن ات

وقتی بدانم خواهی آمد

چوب های سوخته ی قربانی شده ای هستند

با حکم روز شمار

که تو آتش زده ای...

خوشا غروبی که تو در آن باشی

با یک دنیا شراب

و اندکی طوفان به اصرار هنجره های خاموش مانده!

تو عزیز خواهی ماند حتا در اسارت

ای

آ

ز

ا

د

ی

...!



مرا به حال خودم بگذار!

حال من بد است و باد پنجره را بر تمام افکار معلق ام می کوباند!

رد نگاه ات در عکسی که چشمان ات در آن غریبه است، بر اندام ام می افتد و تو بزرگوارانه نگاه ات را 

می دزدی و من کودکانه سرخ می شوم از این زل زدن های بی مهابانه ات! 

آینه ریسه می رود و من از آرزوهایم با تو می گویم! از آینده ای که بعید میبینم اش و درد رویاهای 

مضحکی که بر دیوار آویخته ام... 

هیچ نمی دانم ما راه را گم کرده ایم یا خوش بختی از ما کم می شود...!

این روزها حال من مدام بد است 

و عشق مدرنیته ی ما در افکار سنتی اکثریت

بیش تر و بیش تر آب می شود!

من نه من ام!

برای من گذشته از آن جا تعریف می شود که تو آمدی!

چرا که "من" از آن جا تعریف می شوم...


ببار و سراپا خیس ام کن...

این اولین باران پاییز و دوباره خاطراتی که سر می خورند روی پریشانی افکارم...

قول داده بودم تمام آن روزها را به خاک سرد گلدانی بسپارم که وقتی رفتی پژمردن را بلعید...

قول داده بودم دیگر نخواهم که یک لحظه تو را داشته باشم، اما مگر این باران لعنتی می گذارد؟!

مگر می گذارد چشمان ام را بر تمام روزهای معشوقه گی هایم، آن هم زیر باران، ببندم؟!

من باز هم عاشقانه هایم را به تک تک قطره های باران تزریق می کنم تا زمین تمام دردشان را بمکد...

این اولین باران پاییز است و آغاز دیوانگی های دختری از جنس تو!

صــــــبور باش.... این تنها اولین باران پاییزی ست!...

دین من... دنیای من!

صاحبان قله های پوشیده از برف

آب شده اند در همین حوالی فقر

و باد خنکای آنان را 

به دره های پر از باروت این مرز می کوباند!

ما کشته شدگان فراموش شده ای هستیم

با کفن های نداشته و بوی متعفن آگاهی...

بی ترس از دوزخیان و شراره هایی که ما را خواهد سوزاند...

وقتی آسمان هم دو رنگی را یاد می گیرد

وقتی انسان آفریده می شود و خدا بی شریک می ماند

من و تو فقیرترین کافران زمینی می شویم

با سلاح سرد تفکر...

این جا که برف ذره ذره باریده 

و نیاز دانستن بیداد می کند

هیچ مجالی برای رهایی نیست...

جز این که در خیال، آدم برفی مان را 

بالاتر از خدایگان جا دهیم

بی ترس از آب شدن!