وقتی تو...!
هر چه بغض است انگار امشب در گلوی من زاده می شود...
دیگر حتا به اشک هایم هم شک دارم، وقتی تو...!
چقدر دل ام طوفان می خواهد و رفتنی که هیچ وقت نباش ام...
امشب سایه ام سودای شمع دارد و آغوش دیوار...
کمی شاید دل ام از این روزهایم پر است
این روزهایی که غرورم را هیچ کرده ای و فوت کرده ای به چشم هایم...
می ایستم... کنار احساسی که حالا حسابی قد کشیده است و دل ام باز هم می لرزد...
قطره های اشک مجال فریاد نمی دهند و من... تو... و امشبی که بلند تر از هزاران یلداست...
گم می شوم در سال هزار و نمی دانم چندی از عشق تو... و چشم های گرمی که بسته ای آن ها را...
آب می شوم از هرم واژه ی تو، که چند روز است...!
صمیمانه تر از دست هایمان که آن قبل ترها قفل شدن را خوب بلد بودند، آغوش می گشایم به شوق قدم
هایت و دردی که از طرد چشمان ات می بارد...
دل ام ادعا میخواهد و حنجره ای از جنس دروغ، تا بباف ام خوش بختی این روزهایم را، وقتی تو...!
فلسفه ام این است: