مرا با تو... چه کارست؟!...


بگذار پـــــــــا به پـــــــــای سیگارهایت دود شوم...

کام بگیر...

از تمام زنانه گی منی که خاکستر شده ام...

از این روزهای گرفته با طعم عرق سگی های همیشه گی...

کــــــــــام بگیر...

بگذار تمام شوم در تویی که ابتدای هر بودنی...

که دارد کش می آید تمام عاشقانه هایم در کالبد زنی به نام من...

بگذار تبسم تلخ چشمان ام را در آینه حکاکی کنم و تو را هم و چشمان ات را نیـــــــــز...

خوش بخت بودن هم از آن انتظارهای مضحک بود...

تو باش

و مرا

و بوسه هایم را

و آغوش داغ تابستانی ام را

و تمام ام را

کــــــــــام بگیر...

 

بیدارم و زندگی بی دارم آرزوست!

باورهایم تازگی ها عجیب می میرند! من در حجم شرافت یک بوسه جا می مانم و در اندوه یک حسرت

بغض می کنم... من دل ام در روزهای عاشقی کز می کند و تو را کام می گیرم...

من برای آزادی درد سینه های پا به بلوغ این شهر، خدا را سوگند داده ام... سوگند داده ام به فقر ناقص

زنی با طعم هم خوابگی های یک تنه ی مردانه و تحمل بار سنگین فاحشه گی، سوگند داده ام به یک

خروار پریشانی که سال هاست زیر حریر این روسری مچاله شده است...

آه... من دل ام یک صفحه می خواهد با صدای فرهاد...

من دل ام یک نفس سبز می خواهد بی تهدید میله های یک مشت دیوار...

من دل ام شراب هفت ساله می خواهد تا برهنگی را با سایه ام تمرین کنم...

باورهایم تازگی ها جمع شده اند در گلویم...

بیا و خیره شو در من... بگذار بالا بیاورم تمام این توهم های چند ساله ام را...

که بالا بیاورم و خلاص شوم...

که انگار باید جایی دفن شوم و بوی مانده گی ام برسد به فضای شهر...

من این زنده گی را می بلعم و بوف کور می شوم در اندیشه های صادق...

این حوالی عشق، طعم تن های سنگسار شده ای را گرفته که به یک خدا می ارزند...

باورهایم دارند میمیرند و من پژواک انهدام خویش را در آینه می فهمم...

چقدر دل ام نیستی می خواهد

در این جایی که بیدار بی داری نیست...!


+عنوان از "عارف قزوینی".

می شود...؟


یکهو گیر می افتی... در قهقهرای ذهن ات درگیر می شوی با تمام حواس ات... که مست میشوی از این اردی 

بهشت!

یکهو میبینی جایی میان ماندن و رفتن درجا میزنی و این یعنی نابودی تمام ات... که ندانی بروی یا بمانی...!

من امشب از همان بهارنارنج ها هوس کرده ام که می چیدی و کف دستم آب می شدند از شرم سرانگشت تو...

من امشب حوالی خیابان های حافظیه را می خواهم که دست در دست خاطرات، جای پای تو، قدم بزنم...

من امشب گیر افتاده ام در خودم و تو در آینه می خندی... که بی چاره از احساس، نای نفس هم ندارم... 

مثلن نمی شود تو باشی و من باشم و سمفونی مردگانی که باز هم بخوانیم؟

یا نمی شود که تو هم یکهو در من گیر کنی... و من پیکر فرهاد را ورق بزنم؟

مالیخولیایی شده ام! می ترسم آخر نشود! نشود که من در اردی بهشت عاشق شوم...

می ترسم تو بمانی و گیسوهای بافته شده ی بهار...

می ترسم بغض شوم نبودن ات را...

می ترسم...