باورهایم تازگی ها عجیب می میرند! من در حجم شرافت یک
بوسه جا می مانم و در اندوه یک حسرت
بغض می کنم... من دل ام در روزهای عاشقی کز می کند و تو را
کام می گیرم...
من برای آزادی درد سینه های پا به بلوغ این شهر، خدا را
سوگند داده ام... سوگند داده ام به فقر ناقص
زنی با طعم هم خوابگی های یک تنه ی مردانه و تحمل بار سنگین
فاحشه گی، سوگند داده ام به یک
خروار پریشانی که سال هاست زیر حریر این روسری مچاله شده
است...
آه... من دل ام یک صفحه می خواهد با صدای فرهاد...
من دل ام یک نفس سبز می خواهد بی تهدید میله های یک مشت
دیوار...
من دل ام شراب هفت ساله می خواهد تا برهنگی را با سایه ام
تمرین کنم...
باورهایم تازگی ها جمع شده اند در گلویم...
بیا و خیره شو در من... بگذار بالا بیاورم تمام این توهم های
چند ساله ام را...
که بالا بیاورم و خلاص شوم...
که انگار باید جایی دفن شوم و بوی مانده گی ام برسد به فضای
شهر...
من این زنده گی را می بلعم و بوف کور می شوم در اندیشه های
صادق...
این حوالی عشق، طعم تن های سنگسار شده ای را گرفته که به یک
خدا می ارزند...
باورهایم دارند میمیرند و من پژواک انهدام خویش را در آینه
می فهمم...
چقدر دل ام نیستی می خواهد
در این جایی که بیدار بی داری نیست...!
+عنوان از "عارف قزوینی".