دیــــــــــــر کردیم و باز هم زود است!


کمی برای این روزها، زود بود! زود بود که نشناسم ات در اوج آشنایی...! زود بود که بی پروایی ات را

نشانه روی معشوق روزهای افسار گسیخته ام! من توان این همه صداقت را ندارم! من زیر بار تمام این 

روزها خم شده ام...

تو که نمی دانی چقدر دیوانه ات بودم... تو که نمی دانی آزادی ام را سپر کردم برای داشتن ات... تو که نمی

دانی ناگهان غریبه شدن چه دردی دارد... تو که نمی دانی چند شب دیوارهایم را سفید کردم تا نباشند...!

تو که نمی دانی آرزوهایم را چقــــــدر اندازه گرفت ام تا در تو جا شوند... 

تو هیـــــــچ کدام از این ها را نمی دانی و من بی مهابا توقع فهمیدن ات را دارم! 

درد می کند جای تمام اعتمادهایم...

زود بود که مرا گم کنی و من حس ام را...

زود بود، محبوب من...!


پ.ن 1: گاهی چقدر دل ام هوای تنهایی می کند!

پ.ن 2: امشب برای من یلداســــــــــت... 

آن گاه که خوش تراش ترین  تن ها را به سکه سیمی توان خرید...


کسی می آید...

به من بـــــــاج می دهد و لای پستان هایم عرق می کند!

کسی می آید و من را با نگاه به عقربه ها، نوازش می کند

و با لهجه ای غریب، بوسه هایش را می شمارد...

مــــــن، تن به تنهایی می دهم با طعم الکل عاشقانه های کسی که می آید!

کسی می آید و من را با درد اشتیاق، می مکــــــد

تمـــــــام می شوم و او، اوج می گیرد...

بالین اش را کبود می کنم با گردنی که بعد از کودکی، خم شد زیر تمام زنانگی ام!

او چشمان گرسنه اش را می ریزد به روی روحی که آن ورش چیزی نیست

و من هبوط می کنم به روزهای سخت...

روزهایی که جایی گم شدم...

کسی می رود و من صدای قدمهایی را می شنوم

کسی می آید و من پریشانی ام را بالای سرم جمع می کنم

روزمرگی هایم، طعم گس فقر را می نوشند

و من قرن هاست تن ام را بر باد داده ام

و روح ام را نیز...

مرا این گونه باور کن...


مست بودم... از عطر خوش گیسوان سپید دی ماه، 

به سان دخترکی سر خوش از هوای یک عشق ناب و تازه!

با نــــــازی صد من خریدار و دلی خوش از این احوال پیچیده ی روی کار آمده... 

و یک اندیشه ی صورتی رنگ با توهم مهربانی عروسک هایی که هیچ گاه هم بازی خوبی نبودند...

یک دنیا پر از آرزوهایی که گمان می کردم، بایدهای فردای من اند...

هنوز طعم گس شب های تا صبح بیدارم، میان خاطرات یک دفتر، به رسم چهارده سالگی های دخترانه، 

سرکشی می کند و من می خندم به جای اشک های روی کاغذ مانده ام!

آرمان هایی که در آینه زیبا بودند و در روزهایم، ذره ذره آبم کردند...

گذشت... و گذشت را به تر از تمام الفبای زندگی ام، از بر کردم...

از بر کردم که گاهی باید بگذرد تا بدانی عشق دیروز تو، همان نباید امروزت است...

که باید کوچک ماند و بزرگ فکر کرد...

که این بودن ام، تنها از هوس تابستانه ی دو نفر است، و نه چیزی دیگر...

گذشت و من از بر کردم که باید اندیشید.. 

باید شهامت داشته باشم که انسان باشم و بمانم...

و اکنون...

سر مست ام... از عطر خوش گیسوان سپید دی ماه، به سان دخترکی که از بر کرده زندگی کردن را

با مشتی پر از روزهایی که رفته اند و هنـــــــوز، نرفته اند!...

 

دل من گرفته زین جا!


چشم که بر هم میزنی

جهان ام زیر و رو می شود

و بــــــــــــــــاز از آغاز 

چشمان تو هست و عاشقی های من...

پلک بزن...

دل ام هوای عاشقی دارد!