هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...


از زمســـــتان می آیم...

سرشار از نسیـــــــــــان آرزوهایی که تاب می خوردند در کودکــــــی ام!

من از بلوغ در راه مــــــانده ی حسرت دیرینه ام پیشی گرفته ام

و تنــــــها در این مـــــــرداب، تقلای دوست داشته شـــــــدن می کنم...

لــــــــــب خند های ماسیده بر استخوان ام، پیچیده ترین انهدام سر در گم این روزهایم شده

و من از زمســــــتانی می آیم که بوی بادام تلخ می دهد،

چیزی شبیه بوی بر بـــــــــــــــاد رفتگی هایم!...

پر است این محل تاخت و تاز تو!


دل ام یک عمر گریه می خواهد!...

دور صداقت رو خط بکش! بابا خط بکش! تف و لعنت به این سرنوشت...!


روزهایی در روزمرگی هایت هستند که نه انتظاری از کسی داری و نه دوست داری کسی از تو توقع

مهربانی داشته باشد. روزهایی که دوست داری گه گاهی باران ببارد تا تو را هم بشوید. روزهایی که

احساس ات به صفر می رسد و تو نگران آب شدن آدم برفی هم حتا نیستی... 

روزهایی هستند که بعضی از حرف ها را از بعضی هایی می شنوی که هیچ وقت گمان "بعضی" شدنشان

را هم نمی کردی! ساعت هایی که دوست داری تنها باشی و این تنهایی را با هیچ تنی عوض نکنی... 

روزهایی که تنها هم صحبت ات می شود صدای سنتوری که مدت هاست کوک بودن را از بر کرده و تو 

هنوز در نت اول نفس هایت مانده ای. 

به ترین ثانیه هایت را با خون انگور هایی سهیم می شوی که خوب بلدند مستی کنند با تو...

روزهایی که خوب نیستی و پاییز است و یلدایی که یادآوری می کند یک دقیقه بیش تر هم فرصت بدی 

نیست! مخصوصن برای تویی که سال هایت را بر باد داده ای، تنها با صداقت مضحکانه ات!

روزهایی که چوب همین صداقت و وجدان و شرف ات را می خوری، از همان هایی که انتظارش را  

نداشتی!

و تمام این روزها شبی دارند و هق هق هایی پشت حنجره ی مجازی ات که واژه می شوند و تار می

نویسی... 

تمام این روزها شبی دارند با طعم خستگی از صداقت و انسان ماندن!

خوب نیستم و امشب هم از همان روزهایی است که شب اش یقه ام را رها نمی کند!

شاید 18+

پست مدرن است... اگر می خوانید قدم تان به روی چشمان ام.

ادامه نوشته

هر چه بودی، هر چه بودم، بی خبر رفتم که رفتم!

آرام باش! من از نبرد شبانه ی سایه ها می آیم، از جدال بی رحمانه ی منطق و دیوانگی های هر روزه ام!

من آن قدر خسته نشده ام که جاودانه "خوب" بمانم برای تو و زندگی همیشه آرام ات! من از درددل های

آدینه ای می آیم که تو در آن زاده شدی و سال ها بعد شاید عهد شکستی و دل دادی به آشفته ای چون

من...! منی که امروز نام زندگی را در آینه خط زده ام و تو را در قاب عکسی جا گذاشته ام... 

من نمی توانم آبروی شب بوهای باغ چه را بخرم، هم بغض آن قبل تر هایم! 

من در حصار این ناموزونی ها خودم را گم کرده ام، حتا!

توقع ات باشد برای آفتاب و ابرهای این فصل نامهربان!

من در پس این عشق بزرگ تو، خرده ریزه هایم را جمع می کنم و به دیار آن روزهای بی تو باز می گردم.

من بی تو باید ادامه دهم تمام شعرهای نگفته ام را!

تو بمان و ماندنی هایت...

برای منی که همیشه ای ندارد، همین که عقربه ای باشم در صفحه ات کافی است...

معشوقه ی روزهای تب دار من... آرام باش!

بدترین ها هم دفن خواهند شد... 

نگرانی ات را به پای همانی بریز که بعدها باز هم نفس ات خواهد شد...

مرا با تو همین عاشقانه ی نا تمام کافی ست...

اگر دردم یکی بودی چه بودی...

درد هایی هستند که می مکند وجودت را و تو آغاز می کنی به تمام شدن های پی در پی!

درد هایی شاید کوچک که از آدم های بزرگی خورده ای! 

پس از آن است که خنده هایت بوی تظاهر می گیرند و تو می شوی یک سنگ از جنس انسان و در این

بشریت، هر چند زخمی، می مانی و پا فشاری می کنی بر اظهار خوب بودن!

این جاست که فریب می خوری از خودت و غرورت...

و اعتمادت به یادهایی می پیوندد که به شر می شود! 

این تو هستی که کم کم می شکنی و خرد می شود و باد می بردت تا باز هم انسان هایی باشند که خنجر

تیز کنند برای امثال تو که باز هم بشکنند و خرد شوند و... 


درد نوشت: عجیب امشب به یادم آمده ای، مخاطب مزخرف من!

پ.ن اول: گاهی آن قدر خسته می شوی و بغض هایت را قورت می دهی که سنگینی می کنند بر تمام وجودت! من امشب کمی هوس بالا آوردن داشتم... باز هم ببخشید...

پ.ن دوم: احساس ام درد می کند...



بی مقدمه...!

بیا چشم بسته همدیگر را ببوسیم

تا نبینیم کسانی که چشم دیدن عشق مان را ندارند!

زندگی بی فایده است وقتی، تو نباشی!

صفحه هنوز می خواند! و من در قرن ها نبودن ات، شعر می شوم...

کوچیده ام از دیار شراب های بی معشوق و در قمار بودن ات گم کرده ام خود را...

تن ات سر می خورد روی اضطراب رفتن ات و من کودکانه فریب می خورم این زیبایی مکار تو را!

خلأ، معلق است میان تردید چشم هایت و من خواب رفته ام از این همه انتظار!

این خاطرات باران زده ی ما، چتر مژگان ات را کم دارد

و من هم تو را!

مدت هاست که احساس ام در عاشقانه های هیچ گاه نگفته ام، قوز کرده...

و من شده ام بازیافت پس مانده ی اندیشه ام که دوستت دارم هایت را بالا می آورد...  

کجایی که هر شب ام بی تو، به شر می شود؟!

صفحه می خواند 

باران می بارد

خاطرات ام سر افکنده در لهجه ی گریان تنهایی ام، بار می بندند 

و من نگران نقاهت فراموش کردنٍ آن همه تو

در فصلی که انتظارش را نداشتم!

من این جا بس دل ام تنگ است!...

بدن عریان شهر

با بلوغی تازه از راه رسیده

بر پیکره ی زمین می لغزد

و از عطر خاک باران خورده مست می شود

چقدر این ساعت ها آشناست...!

تاریک و سرد

با تازیانه های آسمان

که نمی دانم به جرم مستی شهر است

یا کینه ی هزاران ساله ی زمین...؟!

باد می وزد و ندای خاموش آزادی را

بر اندام ستبر دیوارها  می کوباند

و هم چنان تن ها میزبان گلوله ها

ساده بدرود می گویند زمین را

و چقدر این ساعت ها آشناست...!

خیابان با دهانی باز

فلاکت روسپی خانه ها را

به کام می گیرد

و آن گوشه ی شهر

مردی، پستان های فقر را

با درد می مکد

آشناست این ساعت ها...!

ثانیه ها 

مغرورانه قربانی می گیرند

امید مرگ، اینجا زندگی می بخشد...

شهر چقدر دوست دارد این پلشتی ها را بالا بیاورد

و خالی کند خود را از این همه دود

و آزادانه سیگاری آتش بزند

و پر کند خود را از توهم پاکی ...

پیر شده است همین حوالی

با واژه های این شعر

این شهر آفت زده...!

و چقدر

آشناست این ساعت ها...!