روزهایی در روزمرگی هایت هستند که نه انتظاری از کسی داری و نه دوست داری کسی از تو توقع
مهربانی داشته باشد. روزهایی که دوست داری گه گاهی باران ببارد تا تو را هم بشوید. روزهایی که
احساس ات به صفر می رسد و تو نگران آب شدن آدم برفی هم حتا نیستی...
روزهایی هستند که بعضی از حرف ها را از بعضی هایی می شنوی که هیچ وقت گمان "بعضی" شدنشان
را هم نمی کردی! ساعت هایی که دوست داری تنها باشی و این تنهایی را با هیچ تنی عوض نکنی...
روزهایی که تنها هم صحبت ات می شود صدای سنتوری که مدت هاست کوک بودن را از بر کرده و تو
هنوز در نت اول نفس هایت مانده ای.
به ترین ثانیه هایت را با خون انگور هایی سهیم می شوی که خوب بلدند مستی کنند با تو...
روزهایی که خوب نیستی و پاییز است و یلدایی که یادآوری می کند یک دقیقه بیش تر هم فرصت بدی
نیست! مخصوصن برای تویی که سال هایت را بر باد داده ای، تنها با صداقت مضحکانه ات!
روزهایی که چوب همین صداقت و وجدان و شرف ات را می خوری، از همان هایی که انتظارش را
نداشتی!
و تمام این روزها شبی دارند و هق هق هایی پشت حنجره ی مجازی ات که واژه می شوند و تار می
نویسی...
تمام این روزها شبی دارند با طعم خستگی از صداقت و انسان ماندن!
خوب نیستم و امشب هم از همان روزهایی است که شب اش یقه ام را رها نمی کند!