آرام باش! من از نبرد شبانه ی سایه ها می آیم، از جدال بی رحمانه ی منطق و دیوانگی های هر روزه ام!

من آن قدر خسته نشده ام که جاودانه "خوب" بمانم برای تو و زندگی همیشه آرام ات! من از درددل های

آدینه ای می آیم که تو در آن زاده شدی و سال ها بعد شاید عهد شکستی و دل دادی به آشفته ای چون

من...! منی که امروز نام زندگی را در آینه خط زده ام و تو را در قاب عکسی جا گذاشته ام... 

من نمی توانم آبروی شب بوهای باغ چه را بخرم، هم بغض آن قبل تر هایم! 

من در حصار این ناموزونی ها خودم را گم کرده ام، حتا!

توقع ات باشد برای آفتاب و ابرهای این فصل نامهربان!

من در پس این عشق بزرگ تو، خرده ریزه هایم را جمع می کنم و به دیار آن روزهای بی تو باز می گردم.

من بی تو باید ادامه دهم تمام شعرهای نگفته ام را!

تو بمان و ماندنی هایت...

برای منی که همیشه ای ندارد، همین که عقربه ای باشم در صفحه ات کافی است...

معشوقه ی روزهای تب دار من... آرام باش!

بدترین ها هم دفن خواهند شد... 

نگرانی ات را به پای همانی بریز که بعدها باز هم نفس ات خواهد شد...

مرا با تو همین عاشقانه ی نا تمام کافی ست...