صفحه هنوز می خواند! و من در قرن ها نبودن ات، شعر می شوم...

کوچیده ام از دیار شراب های بی معشوق و در قمار بودن ات گم کرده ام خود را...

تن ات سر می خورد روی اضطراب رفتن ات و من کودکانه فریب می خورم این زیبایی مکار تو را!

خلأ، معلق است میان تردید چشم هایت و من خواب رفته ام از این همه انتظار!

این خاطرات باران زده ی ما، چتر مژگان ات را کم دارد

و من هم تو را!

مدت هاست که احساس ام در عاشقانه های هیچ گاه نگفته ام، قوز کرده...

و من شده ام بازیافت پس مانده ی اندیشه ام که دوستت دارم هایت را بالا می آورد...  

کجایی که هر شب ام بی تو، به شر می شود؟!

صفحه می خواند 

باران می بارد

خاطرات ام سر افکنده در لهجه ی گریان تنهایی ام، بار می بندند 

و من نگران نقاهت فراموش کردنٍ آن همه تو

در فصلی که انتظارش را نداشتم!