دیــــــــــــر کردیم و باز هم زود است!
کمی برای این روزها، زود بود! زود بود که نشناسم ات در اوج آشنایی...! زود بود که بی پروایی ات را
نشانه روی معشوق روزهای افسار گسیخته ام! من توان این همه صداقت را ندارم! من زیر بار تمام این
روزها خم شده ام...
تو که نمی دانی چقدر دیوانه ات بودم... تو که نمی دانی آزادی ام را سپر کردم برای داشتن ات... تو که نمی
دانی ناگهان غریبه شدن چه دردی دارد... تو که نمی دانی چند شب دیوارهایم را سفید کردم تا نباشند...!
تو که نمی دانی آرزوهایم را چقــــــدر اندازه گرفت ام تا در تو جا شوند...
تو هیـــــــچ کدام از این ها را نمی دانی و من بی مهابا توقع فهمیدن ات را دارم!
درد می کند جای تمام اعتمادهایم...
زود بود که مرا گم کنی و من حس ام را...
زود بود، محبوب من...!
پ.ن 1: گاهی چقدر دل ام هوای تنهایی می کند!
پ.ن 2: امشب برای من یلداســــــــــت...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ ساعت 21:38 توسط من
|
فلسفه ام این است: