مست بودم... از عطر خوش گیسوان سپید دی ماه، 

به سان دخترکی سر خوش از هوای یک عشق ناب و تازه!

با نــــــازی صد من خریدار و دلی خوش از این احوال پیچیده ی روی کار آمده... 

و یک اندیشه ی صورتی رنگ با توهم مهربانی عروسک هایی که هیچ گاه هم بازی خوبی نبودند...

یک دنیا پر از آرزوهایی که گمان می کردم، بایدهای فردای من اند...

هنوز طعم گس شب های تا صبح بیدارم، میان خاطرات یک دفتر، به رسم چهارده سالگی های دخترانه، 

سرکشی می کند و من می خندم به جای اشک های روی کاغذ مانده ام!

آرمان هایی که در آینه زیبا بودند و در روزهایم، ذره ذره آبم کردند...

گذشت... و گذشت را به تر از تمام الفبای زندگی ام، از بر کردم...

از بر کردم که گاهی باید بگذرد تا بدانی عشق دیروز تو، همان نباید امروزت است...

که باید کوچک ماند و بزرگ فکر کرد...

که این بودن ام، تنها از هوس تابستانه ی دو نفر است، و نه چیزی دیگر...

گذشت و من از بر کردم که باید اندیشید.. 

باید شهامت داشته باشم که انسان باشم و بمانم...

و اکنون...

سر مست ام... از عطر خوش گیسوان سپید دی ماه، به سان دخترکی که از بر کرده زندگی کردن را

با مشتی پر از روزهایی که رفته اند و هنـــــــوز، نرفته اند!...