آن گاه که خوش تراش ترین تن ها را به سکه سیمی توان خرید...
کسی می آید...
به من بـــــــاج می دهد و لای پستان هایم عرق می کند!
کسی می آید و من را با نگاه به عقربه ها، نوازش می کند
و با لهجه ای غریب، بوسه هایش را می شمارد...
مــــــن، تن به تنهایی می دهم با طعم الکل عاشقانه های کسی که می آید!
کسی می آید و من را با درد اشتیاق، می مکــــــد
تمـــــــام می شوم و او، اوج می گیرد...
بالین اش را کبود می کنم با گردنی که بعد از کودکی، خم شد زیر تمام زنانگی ام!
او چشمان گرسنه اش را می ریزد به روی روحی که آن ورش چیزی نیست
و من هبوط می کنم به روزهای سخت...
روزهایی که جایی گم شدم...
کسی می رود و من صدای قدمهایی را می شنوم
کسی می آید و من پریشانی ام را بالای سرم جمع می کنم
روزمرگی هایم، طعم گس فقر را می نوشند
و من قرن هاست تن ام را بر باد داده ام
و روح ام را نیز...
+ نوشته شده در جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ ساعت 12:7 توسط من
|
فلسفه ام این است: